![]() |
![]() |
|
| دانلود فیلم کلیپ نرم افزار موبایل عکس |
|
هدیه تولد براي يك پسربچه شيش ساله، عجيبترين هدية دنيا بود.
گلدون خريد. يك گلدون نسبتاً بزرگ سبز كه يادمه وقتي دايي بزرگه داشت ميگذاشتش تو اتاقم يك دونه گل هم داشت. يك گل صورتي. دايي بزرگه زد رو شونم و گفت: مواظب اين باش دايي، ياد ميگيري بزرگ شي. غروري. ميتونيد تو خونهتون صد تا گلدون داشته باشيد و هيچكدومشون يك لحظه هم كوچكترين جذابيتي ندارند، تازه مزاحم بازي هم هستند. ولي وقتي مسوول يك گلدوني قضيه فرق ميكنه. مرگ و زندگي اين گلدون بستگي به اين داره كه تو يك روز درميون بهش آب بدي يا نه. تو، تو، و فقط تويي كه تعيين ميكني اين موجود سبز رنگ بعد چندماه خشك ميشه و ميره تو خاكنداز يا اينكه پر از گل، خوشبخت، گوشة اتاق ميشينه. سريعتر رشد كنند. خب گلدون من از گندم كمتر نبود، واسه همين منم شروع كردم براي گلدونم موسيقي پخش كردن. نواراي مورد علاقهم رو ميگذاشتم توش و ميشستم جلوي گلدونم ببينم چقدر بزرگ ميشه. نميدونم، فكر كنم خيلي از سبك آهنگاي من خوشش نميومد، چون تا آخر ماه خيلي بزرگ نشده بود، تازه گل صورتيش هم افتاد.
شنيده بودم رو بلند بلند جلوي گلدونم ميخوندم. نميدونم صداي من بد بود يا گلدونم شعرامو دوست نداشت، چون بعد دو ماه نوك برگهاش شروع شد زرد شدن.
انگشت آهنگ تولد بزنم، ولي آدم وقتي شيش سالش باشه و همه فكر و ذكرش تو دنيا برگهاي گلدونش باشه كه نوكشون داره هي زردتر و زردتر ميشه، تكنيكش خيلي زود راه ميافته. شيش ماه بعد وقتي ظرف يك هفته سه تا از برگهاي بزرگ گلدونم، خشك و قهوهاي، افتادن رو فرش، من بيشتر آهنگهاي تلويزون رو ميتونستم بدون غلط بزنم.
از خودم يك آهنگي در بيارم كه موجود زردي كه من مسوول خوشبختيش بودم رو دوباره سبز و بزرگ كنه. ساعتها، روزها، هفتهها، سه ماه تمام، با كليدهاي ارگ بازي كردم، ملودي هايي كه بلد بودم رو با هم قاطي كردم، ملودي هاي جديد از خودم درآوردم، از آهنگهاي ديگه آكورد كش رفتم و با ملودي هاي مندرآوردي سرهمشون كردم. سعي ميكردم دردي كه باعث زرد شدنش ميشد رو تصور كنم و آهنگي به غمگيني دردي كه ميكشيد بزنم. من با چشمهاي خيس نشستم پشت ارگم و غمگينترين آهنگ دنيا رو براش زدم. خوندم، تمام ملوديهايي كه براش زدم، و تمام آهنگهايي كه براش ساختم، هيچكدوم ذرهاي به درد گلدونم نميخورد. گلدونم براي زنده موندن، براي بزرگ شدن و گل دادن، احتياج به كود داشت.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 20:55 توسط ..........حسین کله خراب.......... |
|
|
هواپيما
بچه كه بودم يك سري رفته بوديم باغ يكي از فك و فاميل، يادم نيست واسه عيد ديدني بود، عروسي بود، عزا بود، يك مناسبتي بود خلاصه. نيم ساعت اول رو تو ساختمون واسه خودم لاي جمعيت وول خوردم و هي پاي اينو لگد كردم و چايي اونيكي رو برگردوندم تا اينكه ملت از دستم خسته شدند و فرستادنم تو باغ كه بازي كنم. خلاصه منم يك مدت تو باغ واسه خودم ميچرخيدم و به نهالاي صاحبباغ بدبخت لگد ميزدم، كه يكهو يك گوشه يك موتور برقي زنگ زده پيدا كردم. الان كه فكر ميكنم، احتمالاً موتور قراضة كولري چيزي بوده. خلاصه تو عالم بچهگي، با ديدن اين موتور گل از گل ما شكفت و درجا تصميم گرفتم باهاش يك هواپيما بسازم و تو آسمونا پرواز كنم. سوراخ سنبههاي باغ رو زير و رو كردم تا دو تا تيكه تخته پيدا كردم: يكي واسه بدنه هواپيما و يكي هم واسه بالش. حالا اشكال اين بود كه هرچي زور زدم نتونستم بدنة هواپيما رو از جاش تكون بدم، اين شد كه مجبور شدم به جاي اينكه بدنه هواپيما رو ببرم پيش موتور، موتورش رو رو زمين قل بدم تا برسه به بدنه. قدم بعدي اين بود كه تخته كوچيكه كه بال هواپيما باشه رو نصب كنم رو بدنه. خوشبختانه وقتي دنبال تختههاي بدنه ميگشتم، يك ميخ 10 سانتيه كج و كوله رو زمين پيدا كرده بودم و حالا فقط لازم بود بال رو بگذارم رو بدنه و با يك تيكه آجر ميخ رو بكوبم رو سرش. ازراییل -كه واسه يك پك سيگار زده بود بيرون- اومد بالاسرم و پرسيد: چيكار ميكني پسرجان؟ منم در كمال افتخار گفتم: دارم هواپيما ميسازم! ازراییل يك نگاهي به بساطم انداخت و سرش رو تكون داد و گفت: خيلي خوبه. بعد هم پكي به سيگارش زد و برگشت طرف اسمون. ****
كردم كه اگه خودم اون روز جاي ازراییل بودم چيكار ميكردم؟ اگه يك روز یکی رو تو باغ ببيني كه داره سعي ميكنه يك تختة نيم متري رو با يك ميخ كج و كوله و يك پاره آجر وصل كنه به يك نيم تنة درخت كه تا نصف تو گل فرو رفته و پشتش يك موتور سوختة كولر آويزونه، وقتي برميگرده بهت ميگه: «ميخوام هواپيما درست كنم» ... بهش چي جواب ميدي؟ ميشيني براش قوانين فيزيك رو توضيح ميدي و اينكه اين موتور كولر، اگه حتي فرضاً كار ميكرد و اگه تو هوا برق 220 ولت پيدا ميشد و اگه به يك پروانه وصل بود، بازم زورش نميداد اين تنة درخت رو نيم سانت تكون بده و تازه اگه ميداد، اين تخته شيكسته كه تو بهش ميگي بالِ هواپيما نميتونه اين هيبت رو نيم سانت تو هوا نگه داره و تازه اگه ميتونست، اين ميخي كه داري سعي ميكني فرو كني توش، ده ثانيه هم تو هوا دووم نمياورد و تازه اگه مياورد....
يك پسر بچه اينجور دليل و برهان بياره كه چرا هواپيماش هيچ وقت نميتونه پرواز كنه. كار درست رو همون ازراییل كرد كه تبسمي كرد و گذاشت ما بازيمون رو بكنيم و خودش با اعصاب راحت سيگارش رو چاق كنه. ****
دنبالش گشتم که یهو از اسمون اومد، نشستم از حال و روز زندگيم تعريف كردم و بعد بهش گفتم: تريپ فلاني رو كه ميدوني؟ گفت: آره. گفتم: ميخوام باهاش ازدواج كنم. ازراییل يك نگاهي بهم كرد، سرش رو تكون داد و گفت: خيلي خوبه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 20:50 توسط ..........حسین کله خراب.......... |
|
|
این داستان واقعی است حسین و رویا از وقتي كه به خاطر داشتند، هميشه رو يك جزيره تنها زندگي ميكردند. شما احتمالاً تصور ميكنيد كه زندگي تك و تنها رو يك جزيره وسط ناكجاآباد بايد زندگي خيلي مزخرفي باشه. ولي برخلاف نظر شما، حسین و رویا رو جزيرههاشون نسبتاً خوشحال بودند. حقيقتش زندگي تنها رو يك جزيره اونقدر كه تو فيلمها نشون ميدن هم سخت نيست. آدم بعد از چند سال عادت ميكنه. تنها مشكل بزرگ حسین و رویا فاصلة بين جزيرههاشون بود: جزيرههاشون اونقدر نزديك نبود كه بتونن با هم صحبت كنند و به اندازة كافي هم دور نبود كه بتونن همديگه رو فراموش كنند. اين بود كه حسین و رویا از زماني كه به خاطر داشتند، هميشه دنبال يك راهي بودن كه بتونن با هم بك گپ مفصل بزنند. سال تمرين و دست و پا سوزوندن لازم بود تا بالاخره ياد گرفتند كه با پوشال خيس رو آتيش دو سه جور شكل دود مختلف درست كنند. درعوض نتيجه به اون همه بدبختيها ميرزيد. هر روز صبح، حسین و رویا هر كدوم يك آتيش مفصل رو جزيرهشون درست ميكردند و يك دسته پوشال رو خيس ميكردند و شروع ميكردند به گپ زدن:
خيس رو آتيش درست كنه نسبتاً كمه و حسین و رویا مجبور ميشدند زود صحبتشون رو كوتاه كنند.
كاغذ رو بگذارند تو يك بطري و بندازنش تو آب و اميدوار باشند كه بطري برسه به دست طرف مقابل. مزيت اين روش اين بود كه ديگه به دو سه تا علامت محدود نبودند و ميتونستن با خيال راحت هرچي دلشون ميخواست رو رو كاغذ بيارند. البته سيستم خالي از اشكال هم نبود. اگه تا به حال از طريق نامه تو بطري با كسي ارتباط داشتيد، حتماً ميدونيد كه بطري حاوي نامه بعضي وقتها به دست مخاطب مورد نظر ميرسه و خيلي وقتها هم خوب نميرسه. نتيجتاً آدم خيلي انگيزه نداره كه چند صد صفحه ريزِ همة مسائل رو توضيح بده و بعد نامهش وسط اقيانوس گم شه. ازون بدتر اينكه بطري حاوي نامه خيلي وقتها درست ميرسه به دست كسي كه نبايد برسه و ساكنين نامرد سه تا جزيره پايينتر همة مسائل محرمانه و ناموسي آدم رو ميخونند و هر هر ميخندند. بنابراين حسین و رویا مجبور بودند نامههاشون رو خلاصه كنند به چند خط كوتاه مسائل روزمره و غير خصوصي:
كنند. حالا اگه هركدوم يكي از كاسهها رو جلوي گوشش ميگرفت و اونيكي تو كاسه مربوطه نعره ميزد، به سختي ميشد حدس زد كه طرف داره چي ميگه. البته نخ كشيدن بين دو تا جزيره وسط ناكجاآباد اونقدر كه به نظر ميرسه هم راحت نيست و چند سالي بدبختي داشت، ولي نتيجه به همه سختيهاش ميارزيد. هر روز صبح حسین و رویا يكي از كاسه ها رو ميچسبوندن به گوششون و اونيكي رو ميگذاشتن جلوي دهنشون و شروع ميكردن به گپ زدن:
ميومد ولي نيومد..
وصل شدن صدا بدجوري ميره رو اعصاب آدم و حسین و رویا هم خوب اعصاب فولادين كه
نداشتند و نتيجتاً بعد از چند سال حرص خوردن و نعره زدن تو كاسه، تا سر حد جنون عصباني شدند و اگه تاريخ به ما يك چيز ياد داده باشه اينه كه آدميزاد درست وقتي كه تا سر حد جنون عصباني ميشه خلاقيتش حسابي گل ميكنه.
شدند قسمت اعظم جزيرههاشون رو رهن بدن به ساكنين سه تا جزيره پايينتر، ولي نتيجه كاملاً ارزشش رو داشت. رویا دو تا مسير كابل نوري بين جزيرهها كشيد و حسین دو تا ماهواره مخابراتي به مدار زمين فرستاد و حسین يك سيستك مستقيم ليزر بين جزيرهها برقرار كرد. وقتي كارشون تموم شد، تو قسمت باقي مونده از جزيرههاشون به ارتفاع چند متر پر بود از ديش هاي مخابراتي و سيستمهاي سويچينگ و كلي دم و دستگاه پيچيده با چراغهاي چشمكزن ديگه.
جزيره بعدي منتقل ميشد و دهها بار امتحان ميشد كه ذرهاي نويز توش وارد نشه و بعد با بهترين كيفيت پخش ميشد. صدا عالي بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:8 توسط ..........حسین کله خراب.......... |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تیم محبوبم منچستر و پرسپولیس هست.
|
|
RSS
|